<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>زرین</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/" />
<modified>1386-11-24T11:10:48Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.33">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 1386, zarrin</copyright>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/11/_8.html" />
<modified>1386-11-24T11:10:48Z</modified>
<issued>1386-11-17T05:05:29Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.3170</id>
<created>1386-11-17T05:05:29Z</created>
<summary type="text/plain"><![CDATA[توجه: ضمن سپاسگزاري و تشكر ويژه از زحمات آقايان حسين مهدوي&zwnj;مزده و احسان مجتهدي كه با ايجاد اين وبلاگ، فرصت ارتباط اينجانب با دوستان را طي دو سال گذشته مهيا ساختند، به اطلاع مي&zwnj;رساند بنا به ضرورت، آدرس وبلاگ (حميدرضا...]]></summary>
<author>
<name>zarrin</name>

<email>hosseinmm@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p><strong>توجه: </strong> ضمن سپاسگزاري و تشكر ويژه از زحمات آقايان <strong>حسين مهدوي&zwnj;مزده</strong> و <strong>احسان مجتهدي</strong> كه با ايجاد اين وبلاگ، فرصت ارتباط اينجانب با دوستان را طي دو سال گذشته مهيا ساختند،<br />
به اطلاع مي&zwnj;رساند بنا به ضرورت، آدرس وبلاگ (حميدرضا زرين) به آدرس ذيل تغيير كرده است.<br />
لذا از اين به بعد مطالب جديد را در اين آدرس بخو انيد:</p>

<p><a href="http://HrZarrin.blogfa.com" style="border:4px;text-align: center;color:#ff5000;font-weight: bold;font-size:32pt">HrZarrin.blogfa.com</a> </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>با خاطرات حج (7)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/11/_7.html" />
<modified>1386-11-15T02:14:57Z</modified>
<issued>1386-11-15T04:50:51Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.3159</id>
<created>1386-11-15T04:50:51Z</created>
<summary type="text/plain">بقيع كنار مسجدالحرام است، ديوار به ديوار آن، مثل همه قبرستان‌هايي كه در روستاهاي كوچك كنار ديوار روستا و در نزديك‌ترين مكان نسبت به آن قرار دارد. قبرستان بقيع هم در مجاورت ديوار مسجدالنبي است و محوطه مسجدالنبي هم همان...</summary>
<author>
<name>zarrin</name>

<email>hosseinmm@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p>بقيع كنار مسجدالحرام است،<br />
ديوار به ديوار آن، <br />
مثل همه قبرستان‌هايي كه در روستاهاي كوچك كنار ديوار روستا و در نزديك‌ترين مكان نسبت به آن قرار دارد. <br />
قبرستان بقيع هم در مجاورت ديوار مسجدالنبي است <br />
و محوطه مسجدالنبي هم همان حدود شهر قديم مدينه است.<br />
اولين صبحي كه در مدينه بودم بعد از نماز صبح به سمت قبرستان بقيع حركت كردم،<br />
ازدهام بسيار زياد و ورود به قبرستان به سختي صورت مي‌گرفت <br />
و بيشترين ازدحام در كنار قبر ائمه بقيع كه مردم ايستاده بودند و سعي در خواندن زيارتنامه داشتند. <br />
آرام و بي صدا،<br />
نكند تذكري دهند و ممانعتي ايجاد كنند. <br />
آخر وهابي‌ها به عنوان مسئولين ارشاد، آرامش را از زائران ربوده بودند و شرطه‌ها هم حاضر كه مخالفتي نباشد.<br />
حتي ايستادن را هم برنمي‌تافتند و تذكر به حركت هم مي‌دادند.<br />
از اينكه اسامي قبرها را بپرسي خشمگين مي‌شدند و پاسخ همه يك كلام بود؛ "معلوم نيست"<br />
گفته شده كه تعدادي از صحابه در قبرستان دفن هستند ولي كجا معلوم نيست <br />
و مهم هم نيست<br />
و پيامبر هم مقابل قبرستان مي‌ايستادند و مي گفتند: "من هم به شما ملحق خواهم شد." <br />
و به قبر كسي مراجعه نمي‌كردند <br />
چون اينها مرده‌اند و كاري از دستشان بر نمي‌آيد و درخواست از آنها شرك است و ... <br />
و اين عبارت را با بيان‌هاي نزديك به هم مي‌شنيدي و به خود مي‌گفتي مگر قرآن نگفته "شهدا را مرده نپنداريد"<br />
آنگاه امامان معصوم مرده‌اند! و ... كه قصه مفصل است. <br />
چند نكته در صحبت‌هاي وهابي‌ها جلب توجه مي‌كرد :</p>

<p>اول آنكه: اصرار داشتند كه قبور به نام شناسايي نشوند، دليل آن هم اعتقادشان نيست <br />
چون قبر عثمان در بقيع مشخص است و  تقريباً دستي به آن كشيده‌اند. <br />
بلكه مي‌خواهند كم كم و بعد از گذشتن نسل، قبور ائمه به فراموشي سپرده شوند <br />
لكن زهي خيال باطل</p>

<p>دوم: اصرار عجيبي بر اين موضوع كه مرده‌ها از بين رفته‌اند و زيارت آنان حماقت است.</p>

<p>سوم: خواستن از آنان علاوه بر حماقت ـ چون مرده‌ها بلا اثر هستند ـ بلكه خواستن از غير خدا و از مصاديق شرك است.<br />
و اين را علني مي‌گفتند كه "دعا نخوان شرك است" و ...<br />
كه بطلان اين عقايد نه تنها بر ما كه بر خودشان هم معلوم است كه بين قبر عثمان و ساير قبور تفاوت قائل شده‌اند.</p>

<p>چهارم: از يكسان بودن تقريبي پاسخ‌ها كه توسط وهابي‌هاي مختلف در روزهاي مختلف ارائه مي‌شد، پي به هماهنگي بسيار بالاي آنان مي‌بردي كه اين نقطه قوتي براي آنان محسوب مي‌شد.<br />
به اصطلاح، معلم‌ها طرح درس مشخص حاوي احاديث و آيات قرآن ساخته بودند و همه به آن عمل مي‌كردند.<br />
مثلاً اگر نماز مي‌خواندي، نمي‌گذاشتند و مي‌گفتند: "و لا تجعلوا قبور آبائكم مسجدا"    </p>

<p>يك روز يك عرب افريقايي كنار قبر همسران پيامبر از وهابي مسئول پرسيد كه "اين قبر كيست؟ "<br />
و او گفت: "معلوم نيست"<br />
من گفتم كه "قبر همسران پيامبر است" <br />
و آن مسئول كه طرح درسش را خوب حفظ كرده بود ناگهان فرياد برآورد كه (با اشاره به من و به زبان فصيح عربي) "اين مرد ادعا مي‌كند كه مي‌داند در دل زمين چه قرار دارد" <br />
"اين مرد ادعا مي‌كند كه از غيب آسمان‌ها و زمين آگاه است" <br />
"اين مرد ..."<br />
و من ديدم كه اگر بمانم شايد مانند ابوطالب يزدي كه با تهمت‌هايي مشابه گردنش را زدند، براي من هم دردسري ايجاد شود و محل را ترك كردم .<br />
ولي معلوم است كه او بي اعتقاد به اين موضوع حرف مي‌زند <br />
چون خودشان قبر عثمان را نشانه گذاشته و رسيدگي مي‌كنند <br />
ولي ساير قبور را بي نام و نشان جلوه داده و اينگونه پاسخ مي‌دهند.</p>

<p>بگذريم،<br />
وقتي كه قبرستان را گشتم، <br />
هنگام خروج قبري جلب توجه مي‌كرد كه راه آن را بسته‌ بودند.<br />
پرسيدم و گفتند قبر <strong>ام‌البنين</strong> مادر حضرت عباس عليه‌السلام است.<br />
دلم لرزيد و ياد كربلا زنده شد.<br />
خودم را به پشت نرده‌هايي كه مشرف بر آن بود رساندم. <br />
جمعيت اندكي در آنجا جمع شده بودند و حال عجيبي هم داشتند.<br />
پيرمردي با زبان فارسي فصيح اشعاري حماسي در مدح حضرت عباس عليه‌السلام مي‌خواند و شور عجيبي ايجاد كرده بود.<br />
نقل شده مرحوم رجبعلي خياط به يكي از مراجعان از مكه و مدينه گفته بودند كه "كنار قبر ام‌البنين حال خوبي داشتي كه پذيرفته شد " و در ساير جاها ... <br />
و قبر مادر علمدار كربلا، نشانه‌اي است براي يادآوري واقعه كربلا و امام حسين عليه‌السلام در قبرستان بقيع و تجميع مصائب<br />
                                         حال خوشي دارد زائر قبرستان بقيع<br />
                                                                                           خدا قسمتتان كند.   <br />
   <br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>با خاطرات حج (6)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/11/_6.html" />
<modified>1386-11-14T07:50:43Z</modified>
<issued>1386-11-14T10:50:29Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.3155</id>
<created>1386-11-14T10:50:29Z</created>
<summary type="text/plain">مسجدالنبي را توسعه داده‌اند بسيار بزرگ و زيبا شايد بد نباشد بدانيم مسجدالنبي به قدري توسعه پيدا كرده كه تمام مدينه زمان حضرت رسول را شامل مي‌شود. ساختمان آن داراي ستون‌هاي فراوان و به سبك معماري شام بنا شده و...</summary>
<author>
<name>zarrin</name>

<email>hosseinmm@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p>مسجدالنبي را توسعه داده‌اند <br />
بسيار بزرگ و زيبا<br />
شايد بد نباشد بدانيم مسجدالنبي به قدري توسعه پيدا كرده كه تمام مدينه زمان حضرت رسول را شامل مي‌شود.<br />
ساختمان آن داراي ستون‌هاي فراوان و به سبك معماري شام بنا شده و گسترش پيدا كرده است <br />
و داراي ستون‌هاي متعدد (1320 ستون)، گنبدهاي متحرك و در بعضي قسمت‌ها سقف‌هاي تاشوي برزنتي  براي تهويه طبيعي هوا.<br />
و البته سعي شده در اين توسعه، مسجد قديمي دست نخورده و با همان معماري سابق باقي بماند.<br />
و البته هيجان‌انگيزترين قسمت مسجد، مكاني است معروف به روضه منوره كه همان مسجد زمان پيامبر  است<br />
و بنابر حديثي كه مي‌فرمايد: <br />
                                     «بين قبري و منبري روضة من رياض الجنة»<br />
                               "ما بين قبر من و منبرم باغي از باغ‌هاي بهشت است"</p>

<p>حضور در اين قسمت بسيار خواستني لكن در نهايت دشواري است!<br />
نشانه آن فرش‌هاي سبز آن است كه با فرش‌هاي ساير قسمت‌هاي مسجد كه قرمز است، متفاوت است<br />
و وقتي آنجايي، خودت را در بهشت تصور مي‌كني كه وصف ناشدني است.<br />
از جمله قسمت‌هاي ديگر مسجد سكويي است كه اصحاب صفه در آنجا مي‌نشستند كه توفيق حضور در آنجا هم نصيبمان شد. <br />
ديگر ستون توبه و نماز در كنار آن كه داستان آن هم شنيدني و مفصل است. <br />
و ستون سرير كه محل نشستن پيامبر هنگام ملاقات با مهمان‌ها، <br />
ستون وقود محل نشستن مهما‌نهاي پيامبر <br />
و ستون حرس كه حضرت علي (ع) آنجا مي‌نشستند و مراقب حضرت رسول بودند<br />
و از همه مهم‌تر منزل پيامبر و دختر گرامي وي <br />
و باب جبرئيل كه محل ورود حضرت جبرئيل به منزل پيامبر براي رساندن وحي بوده <br />
و ...</p>

<p>و اين‌ها تو را به راحتي به فضاي 1400 سال پيش مي‌برد و در كنار پيامبر و اصحاب قرار مي‌دهد</p>

<p>گويي مي‌بيني <br />
                     و مي‌شنوي <br />
                                       و حس مي‌كني.   </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>با خاطرات حج (5)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/11/_5.html" />
<modified>1386-11-14T07:18:25Z</modified>
<issued>1386-11-14T10:31:51Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.3154</id>
<created>1386-11-14T10:31:51Z</created>
<summary type="text/plain">در تهران هر كس سفارش مي‌كرد كه به يادش باشم و يا دعايش كنم ولي در اين ميان بودند كساني كه زيركي به خرج مي‌دادند ! و همچنين كساني كه خواسته‌هايي داشتند كه آدمي را سر ذوق مي‌آورد. اما از...</summary>
<author>
<name>zarrin</name>

<email>hosseinmm@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p>در تهران هر كس سفارش مي‌كرد كه به يادش باشم و يا دعايش كنم<br />
ولي در اين ميان بودند كساني كه زيركي به خرج مي‌دادند !<br />
و همچنين كساني كه خواسته‌هايي داشتند كه آدمي را سر ذوق مي‌آورد.</p>

<p>اما از گروه اول: <br />
     ـ از آنجا كه گربه در مدينه و مكه زياد است، كسي سپرده بود كه: "آقا زرين، گربه‌ها را كه مي‌بيني به ياد من بيفتيد!" <br />
ابتدا خنده‌ام گرفت و گفتم شوخي مي‌كند، <br />
ولي واقعاً هر وقت گربه‌اي در مكه و مدينه مي‌ديدم دعايش مي‌كردم!<br />
     ـ كسي مهتابي سبز صفا و مروه را نشانه گذاشته بود.<br />
     ـ كسي هم شكاف كعبه ـ كه محل ورود فاطمه بنت اسد مادر گرامي حضرت علي عليه‌السلام به داخل كعبه بود ـ كه من هرگاه از آنسوي كعبه هنگام طواف رد مي‌شدم، بي‌اختيار به ياد سفارش كننده مي‌افتادم. <br />
و چه جايي را هم نشانه گذاشته بود، <br />
بايد بروي و ببيني كه تنها در آن سوي كعبه كمي از ازدحام طواف كاسته مي‌شود و آدم آرامش پيدا مي‌كند كه راحت‌تر فكر كند!</p>

<p>و اما از گروه دوم بعنوان مثال <br />
     ـ كسي جورابي داده بود كه موقع طواف پوشيده شود و سپس به وي بازگردانده شود. </p>

<p>خلاصه خيلي‌ها در اين سفر همراه ما بودند و اميدوارم كه آنها نيز به فكر ما باشند. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>با خاطرات حج (4)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/11/post_13.html" />
<modified>1386-11-14T04:05:43Z</modified>
<issued>1386-11-10T12:18:18Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.3148</id>
<created>1386-11-10T12:18:18Z</created>
<summary type="text/plain">يكي از جالب‌ترين قسمت‌هاي مسافرت براي من حضور در كنار مردمي بود متفاوت از آنچه ديده بودم و به آن عادت داشتم، مردمي از فرهنگ‌هاي متفاوت و رنگ‌هاي گوناگون، انواع لباس‌ها و انواع زبان‌ها و سخن‌ها و در عين اين...</summary>
<author>
<name>zarrin</name>

<email>hosseinmm@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p>يكي از جالب‌ترين قسمت‌هاي مسافرت براي من حضور در كنار مردمي بود متفاوت از آنچه ديده بودم و به آن عادت داشتم، <br />
مردمي از فرهنگ‌هاي متفاوت و رنگ‌هاي گوناگون، <br />
انواع لباس‌ها و انواع زبان‌ها و سخن‌ها <br />
و در عين اين همه تفاوت همه با هم مهربان و نسبت به هم دلسوز<br />
همه همراه و هم هدف، <br />
همه موحد و همه دوست داشتني<br />
واقعاً خدا چقدر بنده خوب دارد كه اين‌ها فقط بخشي از آن است<br />
و ما در اين ميانه كجائيم؟ </p>

<p>غرور و نخوت آدم مي‌ميرد <br />
و آدم در خودش فرو مي‌ريزد و ويران مي‌شود كه اگر اينها بنده خدايند پس من كيستم؟ <br />
مني كه تا قبل از اين براي خودم جايگاهي متصور بودم و گماني داشتم.</p>

<p>هر كس به گونه‌اي با خدا راز و نياز مي‌كند<br />
هر كس به گونه‌اي به كعبه مي‌نگرد<br />
هر كس برخورد خاص خودش را دارد: <br />
يكي نشسته مقابل كعبه و بر زمين مي‌كوبد و سخن مي‌گويد از ته دل<br />
ديگري ايستاده و دست‌ها به حال گدايي و چشم‌ها به كعبه و اشك‌ها سرازير<br />
يكي هم ...</p>

<p>و تو در اين ميان به هر سو مي‌نگري، بندگاني را مي‌بيني در انبوه شلوغي، <br />
فارغ از سر و صداي جمعيت با خداي خود خلوت كرده‌اند و راز و نياز مي‌كنند.</p>

<p>يك بار سياه پوستي را ديدم و به خودم گفتم: «خوب بلال هم اينگونه بوده!» <br />
و بار ديگر ژنده پوشي را در حال عبادت و به خودم گفتم: «بيني و بين‌الله ، صحابي پيامبر و اطرافيان او همين افراد ساده و بي آلايش بودند كه هميشه حاضرند و هميشه حامي دين خدا و بهترين عبادت كنندگان او. »</p>

<p>صورت‌هاي آفتاب سوخته و دست‌هاي پينه بسته و لباس‌هاي ساده و پاهاي ترك برداشته در ظاهر<br />
و احترام و محبت و عبادت و خضوع آنان از يك طرف <br />
و حال و هواي مسجدالنبي و قبرستان بقيع از طرف ديگر <br />
مرا نا خودآگاه به مدينه زمان پيامبر ‌مي‌برد <br />
و خودم را ناظري حس مي‌كردم كه اين افراد را در كنار پيامبر و همراه او مي‌بيند </p>

<p>و خودش را تنها و نظاره‌گر.</p>

<p>تا بعد ...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>با خاطرات حج (3)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/11/_3.html" />
<modified>1386-11-09T05:50:47Z</modified>
<issued>1386-11-09T07:06:37Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.3146</id>
<created>1386-11-09T07:06:37Z</created>
<summary type="text/plain">ما مدينه قبل بوديم، يعني اينكه پرواز ما مستقيم وارد مدينه مي‌شد، يعني 3 ساعت پس از ترك تهران در شهر پيامبر هستي و براي من كه اولين بار هست كه به اين مسافرت مي‌روم، يعني تپش قب و ضربان...</summary>
<author>
<name>zarrin</name>

<email>hosseinmm@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p>ما مدينه قبل بوديم، <br />
يعني اينكه پرواز ما مستقيم وارد مدينه مي‌شد، <br />
يعني 3 ساعت پس از ترك تهران در شهر پيامبر هستي<br />
و براي من كه اولين بار هست كه به اين مسافرت مي‌روم، <br />
يعني تپش قب و ضربان و تنگي نفس و هيجان و اضطراب و خوشحالي و مخلوطي از همه اينها با هم،<br />
فهميديد كه؟ <br />
هواپيما كه به مدينه نزديك مي‌شد مناطق سنگي نزديك مدينه خود را نشان مي‌داد <br />
و مي‌فهميدي مدينه يك وادي است محصور به سنگلاخ‌هاي فراوان <br />
و حالا مي‌فهمي چرا مكه در جنوب مدينه است و جنگ احد در شمال مدينه اتفاق افتاده <br />
و مي‌فهمي چطور با يك خندق مي‌توان مانع ورود دشمن به مدينه شد و ...<br />
آري هواپيما از روي اين مناطق كه هيچ گياه و علفي در آن نبود مي‌گذشت <br />
و تو مي‌فهميدي كه چرا پادشاهان ايران و روم به سراغ اين منطقه نمي‌آمدند <br />
و فكر مي‌كردي كه چرا خداوند اين منطقه را براي ارسال دينِ خود انتخاب كرده است؟<br />
راستي اين سئوال مهمي است كه كلي در مسافرت ذهن من به آن مشغول بود، <br />
كه چرا خداوند اين منطقه را زياد مورد توجه قرار داده و از هبوط آدم و حوا ـ كشتي نوح ـ خانه كعبه ـ حضور حضرت ابراهيم و پيامبران متعدد ديگر آنهم در منطقه‌اي همچون مكه، كه گياه نمي‌رويد و جز سنگ چيزي يافت نمي‌شود.<br />
بگذريم، <br />
هواپيما نشست و اتوبوس به راه افتاد، <br />
به من احد را نشان دادند و از كنارش رد گذشتيم <br />
و دوباره حس غريبي در وجودم ايجاد شد،<br />
شايد نتوان ديگر چيزي گفت. <br />
خدا قسمتتان كند زودتر گنبد سبز پيامبر ـ روضة منوره ـ مسجدالنبي ـ باب جبرئيل ـ قبرستان بقيع ـ جبل احد ـ مسجد قبا و ... را از نزديك زيارت كنيد. <br />
تا بعد ... </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>با خاطرات حج (2)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/11/_2_1.html" />
<modified>1386-11-09T03:29:30Z</modified>
<issued>1386-11-09T06:10:49Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.3144</id>
<created>1386-11-09T06:10:49Z</created>
<summary type="text/plain">ثواب 2 ركعت نماز مستحبي در مسجد قبا برابر است با يك حج عمره و اين آدم را سر ذوق مي‌آورد كه براي نزديكان و دوستان و آشنايان خصوصاً اموات در مسجد قبا نماز بخواند و ظاهراً اين ثواب عظيم...</summary>
<author>
<name>zarrin</name>

<email>hosseinmm@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p>ثواب 2 ركعت نماز مستحبي در مسجد قبا برابر است با يك حج عمره <br />
و اين آدم را سر ذوق مي‌آورد كه براي نزديكان و دوستان و آشنايان خصوصاً اموات در مسجد قبا نماز بخواند <br />
و ظاهراً اين ثواب عظيم شايد بدان جهت باشد كه مسجد قبا اولين مسجد اسلام بوده است. <br />
خلاصه در مسجد قبا مشغول نماز خواندن بودم <br />
و سعي مي‌كردم تا آنجا كه فرصت اجازه مي دهد براي افراد و گروه‌هاي مختلف از فاميل و دوستان نماز بخوانم  و البته خانم من هم همينطور.<br />
اما از بدِ حادثه يكي از فاميل كه به تازگي فوت كرده و اتفاقاً سالِ قبل هم دختر جوانش فوت كرده بود، به ياد ما نيامد و براي او نماز نخوانديم و فرصت حضور در مسجد قبا به سر آمد  <br />
تا اينكه شب هنگام مرحوم حاج محسن و دخترش مرحومه مرضيه به خواب همسرم آمدند <br />
و گلايه كنان كه چرا ما را فراموش كرديد <br />
و براي ما نماز نخوانديد، آنهم با حالتي بسيار ...<br />
حاج محسن دست مرضيه را گرفته و مي‌كشيد و نشان مي‌داد و اظهار گلايه مي‌كرد،<br />
آخر مرضيه‌ در عنفوان جواني و با داشتن يك دختر خردسال پس از يك سال مبارزه با سرطان فوت كرده بود<br />
و اين خود مطالب زيادي را در دل دارد <br />
و آنچه براي من از همه مهم‌تر مي‌نمود اينكه خيلي‌ها روي اين مسافرت حساب باز كرده‌اند <br />
و از پس آن به حاجات خود مي‌رسند <br />
در حاليكه معلوم نيست خودمان چقدر استفاده مي‌كنيم .<br />
معلم‌ها مثالي دارند كه مي‌گويد: <br />
«خيلي‌ها با نصايح ما عاقبت به خير مي‌شوند و به بهشت مي‌روند، ولي معلوم نيست عاقبت خودمان چه مي‌شود.» <br />
تا بعد ...</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>با خاطرات حج (1)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/11/_1.html" />
<modified>1386-11-08T09:21:29Z</modified>
<issued>1386-11-08T12:39:08Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.3141</id>
<created>1386-11-08T12:39:08Z</created>
<summary type="text/plain">هرچه به روز پرواز نزديك مي‌شدم برخي دوستان و فاميل مشخصات و ساعت پرواز را مي‌خواستند و من براي آنكه آنها به زحمت نيفتند از ارايه اطلاعات پرهيز مي‌كردم. لكن برادران و خواهرانم به هر طريق كه بود توانستند مشخصات...</summary>
<author>
<name>zarrin</name>

<email>hosseinmm@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p>هرچه به روز پرواز نزديك مي‌شدم برخي دوستان و فاميل مشخصات و ساعت پرواز را مي‌خواستند <br />
و من براي آنكه آنها به زحمت نيفتند از ارايه اطلاعات پرهيز مي‌كردم. <br />
لكن برادران و خواهرانم به هر طريق كه بود توانستند مشخصات پرواز را بدست آورند <br />
و صبح ساعت 4 خود را به منزل رسانده و به اتفاق به فرودگاه رفتيم <br />
و من شرمنده كه در اين سرماي صبحگاهي و قبل از نماز صبح در يك روز سرد پاييزي <br />
چرا بايد مزاحمت براي آنان ايجاد كنم. <br />
بهر حال خداحافظي كرديم و ما به سوي سالن انتظار حركت كرديم و ...<br />
اما آنچه برايم در اين مسافرت جالب بود اينكه <br />
ناخودآگاه خيلي وقت‌ها، آدم به ياد كساني مي‌افتد كه به بدرقه او آمده‌اند <br />
و هنگام دعا و طواف و زيارت ياد و خاطرة آنها از ذهن آدم مي‌گذرد <br />
و خيلي وقت‌ها هم در دعاهاي دسته جمعي، بدرقه كنندگان مورد لطف و دعاي دسته جمعي قرار مي‌گيرند.<br />
و اصلاً اگر آدم حاجتي دارد <br />
چه خوب كه حاجت خود را به كسي بسپارد كه به مكه مي‌رود <br />
بلكه آنرا با خود به مكه و مدينه ببرد بدون آنكه از محتواي آن خبر داشته باشد <br />
و آن را در آنجا عرضه كند <br />
شايد كه به اجابت نزديكتر باشد.<br />
تا بعد ... </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>ضرورت ارتباط فارغ‌التحصيلان با هم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/10/post_12.html" />
<modified>1386-10-24T07:41:30Z</modified>
<issued>1386-10-24T08:20:09Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.3085</id>
<created>1386-10-24T08:20:09Z</created>
<summary type="text/plain">1- احساس عاطفي قوي به خاطر داشتن خاطرات تلخ و شيرين بسيار در بهترين ايام زندگي يعني ايام پر شور جواني كه مرور آن باعث نشاط روحي خواهد شد. 2- احساس نزديكي فكري با خيلي از آنان 3- احساس اعتماد...</summary>
<author>
<name>zarrin</name>

<email>hosseinmm@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p>1- احساس عاطفي قوي به خاطر داشتن خاطرات تلخ و شيرين بسيار در بهترين ايام زندگي يعني ايام پر شور جواني كه مرور آن باعث نشاط روحي خواهد شد. <br />
2- احساس نزديكي فكري با خيلي از آنان<br />
3- احساس اعتماد متقابل<br />
4- ...  <br />
بنابراين مي&zwnj;توانيم با خيلي ازآنان دوست بوده و براي خيلي از آنان دوستان خوبي باشيم.</p>

<p><strong>ثمرات اين رابطه: </strong>  <br />
1- حفظ و ارتقاء روحيات و خلقيات مشترك <br />
2- زمينه&zwnj;سازي براي ايجاد روابط كاري و صنفي و فرهنگي و ...</p>

<p><strong>وظيفه </strong> <br />
برقراري بستر ارتباط از طريق: <br />
1- نشريه كه مفصل باشد و دوره&zwnj;ها صفحه و مطلب داشته باشند، مصاحبه با معلمان ـ اخبار مدرسه ـ اخبار فارغ&zwnj;التحصيل&zwnj;ها <br />
2- وب سايت مفصل&zwnj;تر از نشريه همراه با عكس هاي مختلف<br />
3- تشكيل جلسات ماهانه يا دو ماهانه همراه با سخنراني كه به ديد و بازديد هم مي&zwnj;انجامد. <br />
4- مسافرت جهادي  <br />
5- انجمن خيريه<br />
6- هيئات فارغ&zwnj;التحصيلان<br />
7- مسابقات ورزشي فارغ&zwnj;التحصيلان (جام دوستي)<br />
8- مسافرت مشهد فارغ&zwnj;التحصيلي<br />
9- گروه كوهنوردي و برنامه&zwnj;هاي مرتب كوهنوردي و تأسيس اتاق كوه<br />
10- ساخت يك مجموعه ورزشي كه فارغ&zwnj;التحصيلان بتوانند با كارت شناسايي از آن استفاده كنند. <br />
شامل استخر، زمين بازي و ... <br />
11- ...</p>

<p><strong>هزينه ها: </strong> <br />
اگر مدرسه درصدد تثبيت و ماندگاري زحمات خود است مشاركت كند. <br />
و اگر ارتباط با دوستان مفيدي براي ما مفيد است خودمان دستي بالا بزنيم.</p>

<p><strong>اجرا: </strong> <br />
تفكري منسجم مي&zwnj;توانست اين زيرساخت&zwnj;ها را به كمك فارغ&zwnj;التحصيلان توانا و علاقه&zwnj;مند ايجاد كند لكن فعلاً كه خبري نيست،  <br />
فارغ&zwnj;التحصيلان در هر زمينه تلاشي را شروع كنند مدرسه هم پشتيباني مي&zwnj;كند <br />
مدرسه عقب&zwnj;تر نمي&zwnj;ماند لكن خوب است فارغ&zwnj;التحصيلان، خودشان براي خودشان برنامه سازي كنند!  <br />
علاقه&zwnj;مندان به كوه ـ گروه كوه را راه بياندازند. <br />
جهادي&zwnj;ها ـ جهادي&zwnj; را <br />
هيئاتي&zwnj;ها ـ هيئتي را <br />
مشهدي ها ـ مسافرت مشهد را<br />
نشريه&zwnj;اي&zwnj;ها ـ نشريه&zwnj;اي را <br />
رايانه&zwnj;اي&zwnj;ها ـ وب سايتي&zwnj; را<br />
و ...  </p>

<p>اگر كاري مباح باشد و براي فارغ&zwnj;التحصيلان قابل استفاده سعي در پشتيباني آن است<br />
مگر آنكه شما آنقدر سريع بدويد كه ما جا بمانيم.  <br />
به اميد آن روز.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>دختران دبيرستان مشعر</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/09/post_11.html" />
<modified>1386-10-25T07:36:24Z</modified>
<issued>1386-09-10T11:18:52Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.2993</id>
<created>1386-09-10T11:18:52Z</created>
<summary type="text/plain"><![CDATA[مدارس دخترانه هم براي خود عالمي دارند در سال&zwnj;هاي اخير دو سه سالي توفيق داشتم تا در دبيرستان مشعر تدريس داشته باشم. يكسال رياضي چهارم تجربي، يكسال ديفرانسيل و اين آخري هم هندسه تحليلي چهارم رياضي يادم مي&zwnj;آيد در آن...]]></summary>
<author>
<name>zarrin</name>

<email>hosseinmm@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p>مدارس دخترانه هم براي خود عالمي دارند<br />
در سال&zwnj;هاي اخير دو سه سالي توفيق داشتم تا در دبيرستان مشعر تدريس داشته باشم.<br />
يكسال رياضي چهارم تجربي، يكسال ديفرانسيل و اين آخري هم هندسه تحليلي چهارم رياضي<br />
يادم مي&zwnj;آيد در آن سالي كه رياضي 4 تجربي مي&zwnj;گفتم،  <br />
روزي بازرسي آمده بود كه ببيند آيا در مدرسه  معلم مرد هست يا نه!  <br />
ما هم از همه جا بي&zwnj;خبر، در را زدند و به من گفتند آرام&zwnj;تر صحبت كنيد! <br />
چند لحظه بعد در را زدند و گفتند اصلاً صحبت نكنيد <br />
و وقتي براي سومين بار در را زدند، گفتند بازرس مي&zwnj;خواهد از كلاس شما بازديد كند  <br />
و شما بايد به نحوي البته نه از دربِ كلاس! از كلاس خارج شويد.  <br />
باقي قضايا را مي&zwnj;توانيد خودتان حدس بزنيد و شرايط دانش&zwnj;آموزان و من را.  <br />
يكسالي هم در ديفرانسيل تست مي&zwnj;زديم كه سنگِ صبور بچه&zwnj;ها بوديم <br />
و واسطة بين بچه&zwnj;ها و مدرسه    <br />
بگذريم، <br />
آنچه مهم است اينكه تفاوت اساسي بين مدارس دخترانه و پسرانه وجود دارد كه ناشي از تفاوت اساسي بين دخترها و پسرها است.  <br />
دخترها احساسي&zwnj;ترند  و در انتقال آن موفق&zwnj;تر  <br />
دخترها حساس&zwnj;ترند و قاعدتاً زودرنج&zwnj;تر  <br />
و اين خود باعث احتياط بيشتر معلم مي&zwnj;شود كه خوب است.  <br />
دخترها با محبت&zwnj;ترند و يا لااقل در ابراز محبت تواناتر  <br />
دخترها نگران&zwnj;ترند  و اين خود در ارائه كار مناسب&zwnj;تر، مشوق مهمي است.<br />
دخترها كم&zwnj;روترند و حرف&zwnj;هاي خشن را كمتر به زبان مي&zwnj;آورند همچون زخم زبان  <br />
و يا دخترها مفهوم تشكر را بهتر مي&zwnj;فهمند  <br />
آنجا كه احساس مي&zwnj;كنند خدمتي به آنان شده است هرچند اندك و اين تشكر خود را ابراز مي&zwnj;كنند ولو با يك دستخط كه نزد ما فراوان است از امثال آن  <br />
و اين خود مهارتي است.  <br />
و امسال هم در مشعر كلاس دارم  <br />
و پانزده شاگردِ خوب و با محبت كه خدا توفيقشان دهد و خوشبختشان كند.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>حج</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/09/post_10.html" />
<modified>1386-09-06T05:36:09Z</modified>
<issued>1386-09-06T08:46:03Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.2987</id>
<created>1386-09-06T08:46:03Z</created>
<summary type="text/plain">اگر خدا بخواهد دوازدهم آذر هشتاد و شش ساعت 9 صبح عازم مدينه و پس از يك هفته عازم مكه خواهم شد، به نيت مسافرت حج. جا دارد كه همگي شما دوستان اگر مي توانيد مرا حلال كنيد. حقيقت عاقبت...</summary>
<author>
<name>zarrin</name>

<email>hosseinmm@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p>اگر خدا بخواهد دوازدهم آذر هشتاد و شش ساعت 9 صبح عازم مدينه و پس از يك هفته عازم مكه خواهم شد،  </p>

<p>به نيت مسافرت حج. </p>

<p>جا دارد كه همگي شما دوستان اگر مي توانيد مرا حلال كنيد.  </p>

<p>حقيقت عاقبت فراگير خواهد شد و گريزي از آن نيست لذا فرار از آن غير قابل تصور است  </p>

<p>و آن اينكه در كار معلمي و خصوصاً سال&zwnj;هاي مديريت در دبيرستان مفيد2 بنا بر كم تجربگي، ناپختگي و نابلدي كار، قاعدتاً قصورها و كوتاهي&zwnj;هايي بوده است.</p>

<p>درست كه توفيقاتي هم بدست آمده، </p>

<p>ولي چه بسا آزردگي&zwnj;هايي ايجاد شده است كه بخاطر جايگاهِ من كم هم نبوده است. </p>

<p>مي&zwnj;دانم كه مجموعة شاگردان، اوليا و همكاران خاطرات تلخي را با خود دارند كه حق آنان نبوده و در شأن آنان نيز هم.    </p>

<p>نمي&zwnj;دانم عاقبت چه خواهد شد.    </p>

<p>اميدوارم كه اگر مي&zwnj;توانيد به بزرگي خود نگاه كنيد نه كوچكي من،   </p>

<p>عاجزانه مي&zwnj;خواهم كه مرا حلال كنيد. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>دوره هشت دبيرستان مفيد2</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/08/post_9.html" />
<modified>1386-08-19T06:45:19Z</modified>
<issued>1386-08-13T06:15:48Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.2953</id>
<created>1386-08-13T06:15:48Z</created>
<summary type="text/plain">خيلي شلوغ و پر سر و صدا، شايد هم خيلي با نشاط،‌ در كنترل كلاس براي اولين بار در زندگيم مشكل داشتم و كلافه مي‌شدم. براحتي با هم حرف مي‌زدند و شايد گاهي هم شيطنت حواس‌ها كمتر متوجه درس بود،...</summary>
<author>
<name>zarrin</name>

<email>hosseinmm@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p>خيلي شلوغ و پر سر و صدا، شايد هم خيلي با نشاط،‌ در كنترل كلاس براي اولين بار در زندگيم مشكل داشتم و كلافه مي‌شدم.</p>

<p>براحتي با هم حرف مي‌زدند و شايد گاهي هم شيطنت</p>

<p>حواس‌ها كمتر متوجه درس بود، آنهم درس هندسه كه وقتي همه‌ي حواست جمع است چيزي نمي‌فهمي!</p>

<p>كلاس هم نامرتب، كثيف، با نيمكت‌هاي بي‌نظم و همه چيز دست به دست هم مي‌دادند كه همه كلافه باشيم.</p>

<p>درست در سالي كه با دوره هفتيها و با حسابان در اوج بوديم، با دوره هشتيها و با هندسه در حضيض و اين خود از عجايب روزگار.</p>

<p>و قاعدتاً با هفتيها نزديك‌تر و از هشتيها دورتر.</p>

<p>اينها بود تا سال بعد كه با هفتيها كلاس نداشتم و از قضا با هشتيها هم هندسه و هم بعداً حسابان روي زمين مانده را كه هنوز نمي‌دانم در آن شلوغيِ مديريتِ مدرسه‌يِ آشفته بازارِ آن زمان و وقتِ كمِ خودم، آيا مي‌ارزيد يا نه، يادتان كه هست !</p>

<p>لكن حجم درس زياد شد و حجم رابطه هم، و كم كم داشتيم دوستان خوبي مي‌شديم كه دوباره به مشكل خورديم. </p>

<p>مشكلي كه از قضا اين بار دست خودمان نبود، كم لطفي بعضي دوستان بود و شايد هم كم تجربگي من. البته تجربه به معناي سياست، زيركي و ... كه بعضي در مقام نصيحت مي‌گويند آقا كمي سياست داشته باش كه من هيچگاه آن سياست را نداشتم.</p>

<p>خلاصه آب گل آلود بود و هر كس به سمتي شنا مي‌كرد.</p>

<p>يادتان كه هست،</p>

<p>انتظار درس خواندن و خوب درس خواندن هم انتظار بالايي است در اين شرايط.</p>

<p>خلاصه براي پيش‌دانشگاهي كم كم تيم آموزشي مدرسه را تقويت كرديم و معلمان خوبي در مدرسه مشغول شدند.</p>

<p>وقتي من آمدم مدرسه، يك آمار گرفتم، قديمي‌ترين معلم مدرسه (غير از كادر) 3 سال سابقه داشت و آنهم جناب آقاي ... معلمِ ... بودند يعني مدرسه بطور متوسط هر سال 50% معلمهايش را عوض مي‌كرد!</p>

<p>ولي اين روند داشت به تدريج تغيير مي‌كرد، </p>

<p>لكن ديگر كار از كار گذشته بود و فضاي دوره خيلي فضاي علمي نبود</p>

<p>و آنهم نتيجه‌ي كنكور</p>

<p>و بعدهم آشفتگي‌هاي بعد از كنكور</p>

<p>اما حالا كه مي‌نگرم پس از گذشت چند سالي، بچه‌ها به پختگي قابل ملاحظه‌اي رسيده‌اند و الحمدلله مشغول تحصيلات عاليه و خيلي‌ها هم در فكر فوق ليسانس</p>

<p>و هر وقت هم كه ما را مي‌بينند، شيريني‌ها را براي هم تعريف مي‌كنيم و از تلخي‌ها كدورت نمي‌سازيم و اين قطعاً از لطف دوستان است و اينكه در مجموع مدرسه برايمان شيرين بوده و خاطره ساز.</p>

<p>الآن كه به دوره 8 مي‌نگرم، احساس مي‌كنم دوستان خوبي دارم كه هر از گاه كه آنها را مي‌بينم خوشحال مي‌شوم و احساس مي‌كنم درك متقابلي از هم داريم و احساسي خوشايند </p>

<p>صميمانه برايشان بهترين آرزوها را دارم.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>عيد سعيد فطر</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/07/post_8.html" />
<modified>1386-08-19T02:57:57Z</modified>
<issued>1386-07-24T05:12:43Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.2923</id>
<created>1386-07-24T05:12:43Z</created>
<summary type="text/plain"><![CDATA[دوستان عزيزرمضان رستخيز د&zwnj;ل&zwnj;ها بود و براي جان&zwnj;هايي كه در هواي انس باليدندو دست بر بارش رحمت الهي گرفتند و چشم بر انوار جمالش دوختند و گوش به نواي دل&zwnj;انگيز آسمان دادند؛عيد عظمت ديگري دارد و هنگامه&zwnj;اي ديگر است.اللهم اهل&zwnj;الكبرياء...]]></summary>
<author>
<name>hosseinmm</name>

<email>hosseinmm@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p dir="rtl">دوستان عزيز</p><p dir="rtl">رمضان رستخيز د&zwnj;ل&zwnj;ها بود </p><p dir="rtl"><br />و براي جان&zwnj;هايي كه در هواي انس باليدند</p><p dir="rtl"><br />و دست بر بارش رحمت الهي گرفتند </p><p dir="rtl"><br />و چشم بر انوار جمالش دوختند </p><p dir="rtl"><br />و گوش به نواي دل&zwnj;انگيز آسمان دادند؛</p><p dir="rtl"><br />عيد عظمت ديگري دارد و هنگامه&zwnj;اي ديگر است.</p><p dir="rtl"><br />اللهم اهل&zwnj;الكبرياء والعظمه . . .</p><p dir="rtl"><br />حلول عيد سعيد فطر را به شما عزيزان صميمانه تبريك مي&zwnj;گويم و اميدوارم كه اينجانب همچنان از صفاي باطن و دعاي خيرِ دوستان بهره&zwnj;مند باشم. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>دوره هفت دبيرستان مفيد2</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/06/_2.html" />
<modified>1386-08-19T02:57:57Z</modified>
<issued>1386-06-03T09:15:39Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.2886</id>
<created>1386-06-03T09:15:39Z</created>
<summary type="text/plain"><![CDATA[ورود من به دبيرستان مفيد2 مصادف شد با تدريس حسابان در كلاس سوم به بچه&zwnj;هاي دوره 7 البته جلسة اول به دعواي من و . . . و . . . گذشت و قصة جوك گفتن و لطيفه تعريف كردن،...]]></summary>
<author>
<name>hosseinmm</name>

<email>hosseinmm@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p align="right">ورود من به دبيرستان مفيد2 مصادف شد با تدريس حسابان در كلاس سوم به بچه&zwnj;هاي دوره 7 </p><p align="right">البته جلسة اول به دعواي من و . . . و . . . گذشت و قصة جوك گفتن و لطيفه تعريف كردن، </p><p align="right">ولي آن موضوع خيلي زود گذشت و تمام شد. </p><p align="right">آنچه در ادامه ماند الان بيشتر به رويايي مي&zwnj;ماند دوست داشتني كه هر وقت مي&zwnj;آيد ذائقه را شيرين مي&zwnj;كند <br />و چون مي&zwnj;رود، </p><p align="right">حال خوشي از خود به جاي مي&zwnj;گذارد. </p><p align="right">شايد از نگاه من دانش&zwnj; آموزاني گرم و صميمي كه رابطه&zwnj;اي صادقانه و دو سويه بين ما و آنها برقرار بود، </p><p align="right">با هم بوديم و كنارهم</p><p align="right">&nbsp;در كلاس، </p><p align="right">در نمازخانه، </p><p align="right">در محوطه، </p><p align="right">در اردو (اصفهان كه خيلي خوش گذشت) </p><p align="right">و در هر مكان ديگر، </p><p align="right">جسارت و شهامت آنان در بيان نظراتشان و ادب و متانتشان كه از نگاهشان موج مي&zwnj;زد، ستودني بود </p><p align="right">و به ياد ماندني </p><p align="right">و جلسات هفتگي كه پر و پيمان بود همراه با توجه تام و تمامو البته مطالبي كه من مي&zwnj;گفتم </p><p align="right">و شرمنده&zwnj;ام كه روح آنان را سيراب نمي&zwnj;كرد.</p><p align="right">خدايا، به آنان توفيق و عاقبت به خيري عطا فرما&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p><p align="right">آمين </p><p>&nbsp;</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>خاطره‌اي از حاج آقاي حق‌شناس (رحمه ا.. عليه)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://zarrin.moflog.com/archives/1386/06/post_7.html" />
<modified>1386-08-19T02:57:57Z</modified>
<issued>1386-06-03T09:15:39Z</issued>
<id>tag:zarrin.moflog.com,1386://35.2885</id>
<created>1386-06-03T09:15:39Z</created>
<summary type="text/plain"><![CDATA[عصر يكي از روزهاي زمستاني در سال 1367، با چندتا از بچه&zwnj;هاي دوره براي نماز مغرب و استماع صحبت&zwnj;هاي حاج&zwnj;آقا به سمت بازار در حال حركت بوديم. در آن سال&zwnj;ها حاج آقا در مسجد امين&zwnj;الدوله بازار، نماز را اقامه مي&zwnj;كردند...]]></summary>
<author>
<name>hosseinmm</name>

<email>hosseinmm@gmail.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://zarrin.moflog.com/">
<![CDATA[<p align="right">عصر يكي از روزهاي زمستاني در سال 1367، با چندتا از بچه&zwnj;هاي دوره براي نماز مغرب و استماع صحبت&zwnj;هاي حاج&zwnj;آقا به سمت بازار در حال حركت بوديم. </p><p align="right">در آن سال&zwnj;ها حاج آقا در مسجد امين&zwnj;الدوله بازار، نماز را اقامه مي&zwnj;كردند و سه&zwnj;شنبه&zwnj;ها و جمعه&zwnj;ها هم نيم ساعتي بعد از نماز صحبت مي&zwnj;كردند. </p><p align="right">البته از هر دري! چيزي شبيه به كشكول و بعد هم مداحي مختصري كه هنوز صداي آن در گوشم طنين&zwnj;انداز است.&nbsp; </p><p align="right">اصرار حاج&zwnj;آقا هم به خواندن روضة حضرت علي&zwnj;اصغر (ع) بود و مي&zwnj;گفتند كه &laquo;چه گره&zwnj;هاي بزرگي كه با اين انگشتان كوچك باز نمي&zwnj;شود.&raquo; </p><p align="right">اين يكي باشد براي بعد. </p><p align="right">در راه مسجد، صحبتِ رفتن به مشهد بود و اينكه كي بيايد، كي نيايد، فلاني بيايد شلوغ مي&zwnj;كند، اهل بذله&zwnj;گوئي است و كسي مي&zwnj;گفت اگر او بيايد اصلاً نمي&zwnj;آيم و از اين جور صحبت&zwnj;ها كه دقيق يادم نيست. </p><p align="right">به مسجد رسيده و نماز را خوانديم و كلاً موضوع را فراموش كرده بوديم كه حاج آقا در بين صحبت&zwnj;ها ناگاه فرمودند:&nbsp; </p><p align="right">&laquo;و البته بعضي&zwnj;ها هم مي&zwnj;خواهند بروند مشهد و با هم بحث مي&zwnj;كنند، آقا زيارت است، بحث ندارد، برويد ديگر!&raquo; </p><p align="right">و رفتند سراغ موضوع ديگري و ما هم مثل آدم&zwnj;هاي برق گرفته به همديگر نگاهي انداختيم حاكي از تعجب همراه با لبخندي از رضايت. </p><p align="right">و آن مشهد هم گذشت.</p><p align="right">تا بعد . . . </p><p>&nbsp;</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>